Friday, April 21, 2006
خوب مردک خلبان جان
تو چرا لالائي بلدي خودت خوابت نميبرد اين چه پايان شومي
بود که در وبلاگت گذارده بودي
با خودم گفتم
- ا...ا....ا. ديدي مرتيکه من و گذاشت و سوار ابو طياره اش
شد و فلنگ رو بست ؟
به دليل اين دل نگراني بلافاصله يک شيشه شراب مرلوي عالي
باز کرده و همچين که سرم کمي گرم شد با خود گفتم :
برو خلبان که مگر من در آن اتاقک چسکي خلباني تو سر و کله ام
پيدا نشود به ولاي هوارد هيوز!!! در حالي که دارم با بادبزن کارمني
خودم بر فرق سرت ميکوبم و اپراي کارمن را ميخوانم
همزمان دل و روده کابينيت خلبانيتت را کامل بيرون ميريزم
شانس آوردي خودت با پاي خودت برگشتي . ول کام بک و ميگم يه
دهن شروع کن تا باهات بيام تا آخرش .................... نانا بي حيا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment