Thursday, April 27, 2006

شهر قصه مدرن !!!!!



بچه ها جونم ميخوام براتون يه شهر قصه مدرن اتفاق افتاده
توي همين وبلاگستان خودمون بگم
پس بي صدا سراتون رو روي شونه هاي همديگه بذارين و کنار
هم بشينيد و به من گوش کنيد با دقت !!!!!!!

يکي بود يکي نبود پشت گنبد کبود يه وبلاگستاني بود که توش
همه جور آدمي پيدا ميشد
از قاب بازي کن هاي خيابون قزوين چسبيده به شهرنو تا بگير و
برو امثال بيژن جزني و خسرو گلسرخي و برادران رضائي .....

خوب يه روز نانا خانم که مث فيل شهر قصه قديمي بود تصادفي
سر و کله اش توي اين شهر وبلاگستان پيدا شد

خيلي با ادبانه و متمدنانه يه گوشه ايستاد و يواش يواش شروع
کرد تو وبلاگ شمر که خر شهر قصه بود !!!!!! يه اظهار فيليتي
کردن !!!!!!
و از اونجا به وبلاگ يکي ديگه از خراي شهر قصه !!! يعني حسن
آقا جون رفتن !!!!!! که ناگهان روباه حرامزاده اي از قسم همان
فقره هاي شهر قصه گوش هايش تيز شد و گفت :
اين نانا چه قدره ؟ چه طوره ؟ حلاله ؟ حرامه ؟


و کمر به خوردن اين ناناي فيل شهر قصه بست.........غافل
از اين که :
اين فيل که از اون فيل گوزوهاي هندوستان نيست که فقط
هيکل يامفت دارن عمو !!!!! اين فيل ما اتفاقا کاملا برعکس
از اين زن پتيت ها بود که هيکل کوچولو ولي مزه يک فلفل بسيار
بسيار بسيار تند داره که احدي را تاب مقاومت در برابرش نيست
لب به فلفل زدن همان و تا قيام قيامت سوزش را در کون
خود و هنگام شاشيدن در دول خود با قدرتي هرچه تمامتر روبرو
ميبني !!!!!!!!!خوب چي ميگفتم ؟


آهان به هر حال اين روباه و بچه روباهانشان دور اين فيل متمدن
کوچولو !!! را گرفته و از هر شيوه اي که ميتوانستند استفاده
کردند که او را در دسته خود کنند ولي او تنها گفت :
دسته شما بو ميدهد و همه شما نمونه کامل همين رژيم جنايتکار
اسلامي هستيد
هي به نانا عاشق شدند و فارغ شدند و هزار وبلاگ يک روزه باز
کردند و به او اظهار عشق کردند
ولي اين فيل قصه ما هر بار يک بيلاخ عظيم به سمتشان روانه
کرد و باري ديگر مزه فلفلش را به آنان چشاند

به هر حال قصه ادامه دارد
و گويا تازه دارد دو زاري اين گروه روباهان وبلاگستان مي افتد که
اي بابا
اين فيلي که ما ميخواستيم حالش را ببريم !!!!!!!
هنگامي که ما مشغول و گرم نقشه چيدن بوديم بي سر و صدا
يک يک ما را رسواي خاص و عام کرد و با همان سيستم پلنگ
صورتي خود !!!!!!!
بدون اينه متوجه باشيم کون و هرچي ندبتر ما را در معرض تماشاي
باقي در شهر قصه وبلاگستان نهاد که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عجب ابلهاني ما هستيم ديگر به ولاي اميد مادرجنده ميلاني !!!!!!!

خوب عزيزانم داستان به اينجا رسيده و فيل کوچولوي ما همچنان
بين شما چون بالريني بند باز ميچرخد و با دفتر نت خود به کله اين و
آن ميکوبد و شما را کمي شوکه به جا ميگذارد

به غير از گروه روباهان از هر قسم و دسته اي باقي ما مردم ايرانيم
اين روباهان براي مدت بيست و هفت سال ما را فريب داده اند و
ننگ اين فريب طولاني محو شدن حرفه اي به نام روباهي است و بس

مردم ايران با تلاش آزادي ايران را باز خواهند آورد ولي همين مردم
بايد نام ملا و ملا بازي را از فرهنگ فارسي حذف کند اگر به سرنوشت
آينده بچه هاي خود اهميت ميدهد و ميخواهد که ايران را بسازد . نانا

No comments: