حافظ
زدلبري نتوان لاف زد بآساني
هزار نکته درين کار هست تا داني
بجز شکر دهني مايه هاست خوبي را
بخاتمي نتوان زد دم سليماني
هزار سلطنت دلبري بدان نرسد
که در دلي به هنر خويش را بگنجاني
چه گردها که برانگيختي ز هستي من
مباد خسته سمندت که تيز ميراني
بهم نشيني رندان سري فرود آور
که گنجهاست درين بي سري و ساماني
بيار باده رنگين که يک حکايت راست
بگويم و نکنم رخنه در مسلماني
بخاک پاي صبوحي کنان که تا من مست
ستاده بر در ميخانه ام بدرباني
بهيچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهاني
No comments:
Post a Comment