خوب دوستان عزيزم
از انجا که احساس ميکنم روحيه ها پائين است فکر کردم براتون يه تجربه
خنده دار خودم را در زندگي بنويسم شايد يه کم سر حال بيائيد .
هنگامي که دبيرستان را تمام کردم در فاصله رفتنم از ايران با عده اي
از بچه هاي سمپات چريکي هاي فدائي خلق براي برقراري ارتباط انان
با حزب کمونيست افغانستان !!!! سفري به انجا داشتيم .
حالا مجسم کنيد يه مشت دختر و پسر جوان ايراني برن کابل که همون
وقت هم بسيار عقب مانده بود
بهر حال شخصي به ما گفته بود که بايد به بازار کابل رفته زيد نامي را بيابيم
هنگامي که به بازار کابل رسيديم خود فروشنده ها و مغازه ها که داستاني
بود به عنوان مثال يه مردي جلوي يک سيني که در ان يک کوه از ماده اي
سياه قرار گرفته بود و جنب و جوشي در اين ماده سياه مشاهده ميشد
نشسته بود و ما همينطور که با تعجب به اين کوه نگاه ميکرديم ناگهان زني
امد و کاسه اي به مردک داد و مردک با دودست کيش کرد و هزاران مگس
از روي ان کوه پريدند و از زير ان ماده اي سفيد که مثل پنير بود هويدا شد
و تکه اي کند و در کاسه زن گذاشت و پولش را گرفت و بلافاصله تمامي
مگس ها بر گشته روي ان ماده نشستند !!!!! و مردک هم با کمال همزيستي
مسالمت اميز منتظر مشتري بعدي بود .
بهر حال تصورش را بکنيد که ما در ايران و در ان شرايط رعب و وحشت ساواک
و مخفي کاري مطلق-- از شخصي ادرس زيد را پرسيديم و او گفت اهان زيد
کمونيست را ميخواهيد ما با تعجب به او نگاه کرديم و گفتيم اره و او داد زد
يکي بره زيد را خبر کنه ! بهر حال زيد امد و با او مشغول گفتگو شديم از او
راجع به زندانيان سياسي پرسيديم گفت ميخواهيد انها را به بينيد ما با تعجب
گفتيم مگه ميشه گفت اره همه شون اينجان !!
و با دست عده اي جوان را که لباس هاي پاره پوره تنشان بود و با زنجير پاهاشان
به هم وصل بود نشان داد که همگي کنار ديوار نشسته بودند و کاسه اي
جلوي انها بود که مردم برايشان پول ميريختند ! و معلوم شد دولت ان موقع
افعانستان هزينه غذاي زندانيان سياسي را نمي پردازد و هر روز صبح انها را
دسته جمعي به بازار مياورند و انها هزينه غذاي خود را گدائي ميکنند !!!!!
و غروب دو باره انها را به زندان بر ميگردانند .
بهر حال مدتي با زيد حرف زديم و خاطرم هست از او راجع به فعاليت هاي
حزب کمونيست افغانستان پرسيدم او گفت :
واله يک بار يه پسر فئودال يه دختر خوشگل زارعي را بلند کرد و با ماشينش
به قلعه خاني خود برد و ما دسته جمعي براي نجات دختر انها را تعقيب کرديم
و سپس ساکت شد .
ما پرسيديم خوب چه شد .
گفت واله ديوارهاي قلعه بلند بود نتوانستيم بريم تو !!!!! نانا
2 comments:
kiavash
ixkey.com
نگو بیربط میگم، ولی جمعیت جوان مسلمان ایرانی حداقل از دیوار میتونست بره بالا، مثلن همین دیوار سفارتخونه آمریکا;)مگه نه
نانای عزیز منهم خاطره ا ی دارم.از ایران خودمون .اوایل انقلاب درزمان انتخابات مجلس شورا. من به اتفاق سه نفر ازدوستان برای تبلیغ کاندیدای چریک های فدایی خلق درشهرستان میانه به اسم قاسملو به یکی ازدهات میانه رفته بودیم.راننده مان بکفردی بود بنگی که ما به خاطر ماشین جیپ برادرش او ن رو هم با خودمون برده بودیم البته ادم بدی نبود مثلا سمپات بود خودش میگفت من هم فالانژ چپم.خلاصه ما دهاتی ها رو باهزار زور جمع کردیم وسط میدان ده برای سخنرانی.حالا این راننده مون هم چند تا پسردهاتی رودر گوشه ای جمع کرده بهه شون مجله سکسی نشون میده که به قول خودش روشن شون کنه !!!خلاصه یکی از دوستان شروع کرد به سخنرانی که به کاندیدای ما رای بدین این مثل شما کشاورز زاده است ودهاتی عین خودتون!! ازاین حرف ها البته از فدایی واین حرفها صحبتی نمی کرد!!؟.بعد از سخنرانی دوستمون. کاندیدای حزب توده که خودش برای تبلیغ خودش!! به ده اومده بود شروع کرد به سخن رانی وسط صحبت هاش گفت زمان رژیم شاه یک پاسبان فکستنی هرچی دلش میخواست میکردو.........که به خاطر همین حرفش یکدفعه یکی از دهاتی ها داد زد بگیرینشون اینا کمونیست اند.خلاصه ما میدویدیم دهاتیها باچوب وبیل به دنبالمون ما چون خیلی جوان بودیم و تر وفرز دو تامون لب جاده سوارمینی بوس شدیم .ولی اون رفیق توده ای مون گرفتند.اینقدر زدندکه بیچاره یه جوری جنازه شو انداخت تومینی بوس درحال حرکت تازه ول کن معامله هم نبود.سرشو ازپنجره میکرد بیرون داد میزد ای امریکایی ها!!!! .....م تو او ن پینه های دستتون.!!! بیاین میانه مادر تون......است. به ما هم میگفت حزب ما همیشه از چپ روی فدایی ها ضربه خورده!!! خلاصه تا به شهر برسیم به دهاتی ها فحش از ما انتقاد!! اخرش هم نزدیک شهر به راننده گف کنار رودخانه نگهدار تا من خونهای سر وصورتم رو بشورم اینجوری تو شهر من و ببینند ابروم میره!!! .این هایی که نوشتم عین حقیقت بود میبینی که ما ازاون افغانی ها!. دست کمی نداشتیم.البته الان راه زیادی پیمودیم اما هنوزهم جا داریم. نورالدین کریمی
Post a Comment