Tuesday, November 01, 2005

اسپر لونگا


به دليل گونه اي احساس سبکي هوس کردم براتون از يه جاي
زيبا و گمنام جغرافيائي بگم که به نظر من بهشت که ميگن بايد
همين جا باشه و من اگه روزي قبلا بفهمم که خواهم مرد ميروم
آنجا بميرم .

سالها پيش در سفري از فلورانس به کاپري با ماشين به من آدرس
يک جاده در ميسر کنار درياي قسمت غربي چکمه ايتاليا را دادند
که بسيار زيباست و به شهرهاي متعددي برخورد دارد .
اين جاده طولاني به (لونگو ماره ) معروف بود و براي خود رانندگي
در آن بسيار لذت بخش بود بخصوص که اغلب دريا را در دست راست
خود داشتي .
به هر حال به شهر آمالفي که شهريست که بروي تپه مشرف به
مديترانه بنا شده و مانند ماسوله سقف خيلي از خانه ها حياط
خانه ديگر است که با هزاران گلدان رنگي با سقف هاي خاک رس
بسيار ديدني بود ولي کمي چاشني تقلبي توريستي داشت .
به همين دليل رانندگي کردم و غروب به شهر بسيار کوچکي که
بيشتر ميتوانست ده باشد رسيدم به نام (اسپر لونگا)
در تاريک روشن غروب يک ورژن کوچک از آمالفي بود و چون خسته
بودم ادامه رانندگي را مجاز ندانسته پانسيوني يافته و اطاقي
گرفتم و در تخت شيرجه زدم .
سحر گاه از بوي عطر گل و آواز مرغان دريائي چشم خود را گشودم
و هنگامي که کنار پنجره رفتم دهکده يک دست سفيدي را يافتم
با کوچه هاي سقف دار شبيه کاشان ولي سفيد و چشم انداز هائي
متفاوت از بريدگي ديوار هر کوچه و خانه اي به شکل پنجره رو به آبي
غليظ مديترانه که اين بريدگي ها حتي قاب و پنجره نداشت و تنها
روزنه اي بود .

باخود گفتم حقا که من اگر اينجا زندگي ميکردم مانند اين مردم هرگز
ارتباط خود را باچنين طبيعتي با در و ديوار قطع نميکردم !!!!!!!! مگر
من ديوانه بودم ؟
به هر حال دوستان به ده آمده و چرخيدم و تمامي سوراخ سنبه هايش
را گشتم و از شدت شوق شب بعد هم آنجا ماندم و از ساعت شش
بعد از ظهر تا سه و نيم نيمه شب تمامي مردم ده در ميدان و کافه هاي
وسط ده بودند و زدند و خوردند و نوشيدند و بازي کردن و رقصيدند و
جوانها با موتورهاي وسپا دخترها را بلند کردند و بچه ها قايم موشک
بازي کردند و خلاصه که بهشت که ميگويند وجود دارد و نامش هست :
اسپر لونگا .............................. نانا

No comments: