Monday, November 28, 2005
به ملا حسني گرامي
دوست گرام ملا حسني مطلبي در مورد حادثه اي واقعي که حتي
خري !!!!!! که به کراهت صدا معروف است !!!!!! هنگام خواندن
آخوندي سر و صدا در مياورده !!!! که صداي اين آخوند جاکش به
گوشش نرسه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مرا ياد خاطره اي واقعي انداخت که به مرگ پدرم مربوط است براي
ملا حسني نوشتم اين خاطره را خواهم نوشت و به او اهدا خواهم
کرد به عهد خود وفا ميکنم .
روزي از روزهاي زيباي فروردين پدرم به دليل آنژين دو پواتقين که همان
آنژين قلبي است در گذشت .
خوب طبيعي است که هرچه اختر و شختر و تقي ونقي تو فک و فاميل
بود به خانه ما هجوم آورده و هر يک دستورالعملي صادر ميکرد و خانه
را به هم ميريخت و خلاصه که محشر کبرائي بود !!!!!!!!!
من از لحظه حادثه توان گريه کردن نداشتم و بيشتر وقتم را در اطاقم با
خواندن و موزيک کلاسيک ميگذراندم و هراز گاهي سري به شلوغ و
پلوغي ميزدم و مادرم را دلداري ميدادم .
روز سوم بنا بر رسمي که در ايران است گويا بر سر خاک ميروند و طبق
معمول خانه پر از فک و فاميل و سر و صدا بود که من فشار وحشتناکي
روي قلب خود حس کردم و چون قادر به گريه نبودم به حياط رفتم .
در حياط خانه بوته بسيار بزرگي چون درخت از گل رز داشتيم که پدرم
خودش کاشته بود و آن فروردين عجيب غرق گل بود يکي از يکي زيباتر
و من با يک قيچي به بهانه چيدن گل به کنار درخت رفتم و با تمامي کف
دستانم شاخه هاي پر از تيغ را ميگرفتم و فشار ميدادم به گونه اي که
تمامي تيغه ها چون ميخي به کف دستانم فرو رفته و از هر سوراخي
خون بيرون ميريخت و در اين ميان گاهي هم شاخه اي ميچيدم براي
بردن سر خاک !!!!!!!!!!
ناگهان يکي از اين اشرف السادات هاي فاميل با آخوندي که اهه ..او هه
ميکرد به دنبالش به حياط وارد شدند !!!!!!! من با چشمان از حدقه در آمده
با هفت هشت شاخه چيده شده گل رز به استقبالشان رفتم و به
اشرف الساداته گفتم :
- بله ....بله ..اين اينجا چيکار ميکنه ؟
اشراف السادات رنگش پريد و گفت :
- اومده يه دهن روضه بخونه !!!!!!
و آخوند گفت ..اهه ..اوهه ..خواهر برو کنار !!!!!!!!!!
که من تمامي خشمم ترکيد و رو به اشرف الساداته گفتم :
گه ميخوره که روضه بخونه ...غلط ميکنه که براي باباي بي خداي من
روضه تخمي بخونه و با هر کلمه اي که از دهان من بيرون ميامد ضربه اي
هم با گلها به سر و کله اش ميزدم و تيغها به لباس و عمامه اش گير ميکرد
و صحنه بسيار خنده دار و مضحکي به وجود آمده بود !!!!!
به هر حال عربي خوانان و لا الله خبيث الله و اين گونه شر و ورها از خانه فرار
کرد و اشراف السادت براي خراب نشدن رپوتيشن ش !!!! به دنبالش دويد و
يک صد توماني به جيب عبايش فرو کرد .
هنگامي که به ساختمان آمدم بي اغراق ديدم که تمامي افراد از زن و مرد
به اضافه مادرم از خنده کبود شده اند و ناگهاني سوم مرگ پدرم به جلسه
شادي و خنده تبديل شد .
البته اين در کته گوري پلنگ صورتي بودنم هم ميگنجه مگه نه ؟ نانا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment