شله زرد !!!!!!!
باز من شرابم را خوردم و سرحال اومدم و لپ هام گل انداخت
و ياد يه چيز خنده دار افتادم که ملغمه کامل مدرنيزم و مذهب
در قالب يک ماجراي واقعي است و گفتم براي شما هم بنويسم
شايد لبخندي زديد !!!!!!!!!!!
جونم براتون بگه وقتي شانزده هفده ساله بودم خانه چسبيده به
ما متعلق به زن و مردي بود که پنج فرزند داشتند دو پسر و سه
دختر پدر اين خانواده در تصادفي با ماشين جيپ خود در شمال
کشته شد و چند سال بعد هنگامي که کوچکترين فرزند ده ساله
و بزرگترين فرزند بيست ساله بودند مادرشان هم به دليل لوسمي
درگذشت .
فراموش کردم بگويم که اين خانواده مطلقا غير مذهبي بودند اگرچه
مسلمان بودند فسق و فجورهاي !!!!! اسلام را انجام نميدادند !!!!
پس از فوت مادر ناگهان تبديل به خانواده اي شدند که مشتي جوان
بي تجربه بايد با هم زندگي ميکردند و کلي اتفاقات خنده دار برايشان
مي افتاد و همواره خانه ما بودند و پدر و مادر مرا بسيار دوست
ميداشتند و با پدرم اغلب صلاح و مشورت ميکردند .
اولين سال بعد از فوت مادرشان اربعين عقل هاي ناقص خود را روي
هم گذاردند و تصميم گرفتند براي روح !!! مادرشان شله زرد درست
کنند از شخصي دستور العمل گرفتند و شله زرد را پختند و بين در و
همسايه تقسيم کردند بشقابي هم براي ما آوردند .
هنگامي که مادرم قاشقي از اين شله زرد خورد ناگهان با صورت ترش
شده به طرف دستشوئي دويد و با صداي اه ..اه همه را تف کرد و
گفت :
- بابا ..اين ديگه چي بود تلخ تلخ بود که اين !!!!!!!!!
خواهر بزرگه با چشمان از حدقه در آمده به مامانم نگاه کرد و گفت :
- راست ميگي ؟
مامانم گفت :
- آره مگه خودتون نخوردين ...چيکار کردين با اين شله زرد ؟
که دخترک با شرمندگي گفت :
- والله تو دستورالعملش نوشته بود يک شيشه گلاب ما چون گلاب
يادمون رفته بود بخريم برادرم گفت خوب به جاش اودکلن ميريزيم !!!
و بعد يک شيشه ادکلن ۴۷۱۱ را توي ديگ شله زرد خالي کرديم !!!!! نانا
No comments:
Post a Comment