Friday, November 11, 2005

حبيب فقير!!!!!!!


کمي شراب شاردني نوشيدم و سر حال آمدم ياد ماجرائي
خنده دار افتادم گفتم مباحث خميني جاني را کنار بگذارم تا
با هم کمي بخنديم .

نخست برايتان کمي سر منبر بروم و دليل خود را براي کاري که
هنوز شما نميدانيد !!!!! و من ميخواهم انجام دهم !!!!!!!( عجب
آخوندي شدو بي معني و بي سر و ته و مرموز !!!!!) بگويم !!!!!!

از نظر من ما عاميانه نويسي داريم و نوشتن عاميانه اين دو با هم
فرق دارند .
عاميانه نويس ها بي ترديد عامي هستند .
نويسندگان عاميانه لزومي ندارد حتما عامي باشند .

بنابراين من براي جدا کردن خودم از عاميانه نويس ها براي خود شرطي
ساده اي گذاشتم و فکر ميکنم پاسخ هم داده .
من از بکار بردن نام دو کلمه يعني قسمت سکس زن و مرد به شکل رايج
تا آنجا که بتوانم خودداري ميکنم و براي ايجاد تفاوت نوشته هاي عاميانه
خودم با عاميانه نويس ها به همين بسنده ميکنم .
ولي اين ماجرائي که ميخواهم برايتان بگويم ناچارم عهد خود را شکسته
و نام قسمتي را مستقيما بيان کنم تمامي روده درازي هاي بالا براي
اين اخطار به شماها بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تابستاني از تين ايجري خود دوست بسيار
عزيزي داشتم به نام ليلي که يک روز من به خانه او ميرفتم و يک روز او به
خانه ما .
بسيار از تمامي طول روز را با هم بودن لذت ميبرديم و ميگفتم و ميخنديدم
چه در خانه ما و چه آنها اوقات خوشي داشتيم اين ليلي برادري بزرگتري
هم داشت که البته او هم تين ايجر بود و با پدر و مادرش خانواده اي چهار
نفره بودند پدرش مردي بسيار جالب بود ( البته براي من ) و من آن تابستان
تمامي کارهاي او را بدون اينکه کسي بداند زير نظر گرفته و هر شب در
دفتري يادداشت ميکردم .
اين مرد عادت عجيبي داشت به کم حرفي مطلق .......يعني نه تنها با
کسي حرف نميزد و هميشه در دنياي خود بود بلکه پاسخ هائي هم که
در جواب کسي ميداد کوتاه ترين جواب ممکنه بود !!!!!!!!
به عنوان مثال روزي که همسرش مقداري رنگ را به او نشان ميداد براي
انتخاب نمونه رنگ که به رنگرز بدهند ناگهان رنگ بسيار خفه زشتي بين
زرد و مخلوطي از خاکستري که به رنگ چرک ميزد انتخاب کرد و گفت :
- نظرت راجع به اين رنگ چيه ؟
شوهر در حال بيرون رفتن از اطاق يکي دو باري به رنگ و به ديوارها نگاه
کرد و گفت :
- قفس !!!!!! و رفت
يا به عنوان مثالي ديگر روزي که زنش از يک مراسم زنانه بعد از ازدواج شخصي
به خانه باز ميگشت به او گفت :
- اين تاج الملوک با دختري که براي پسرش نامزد کرده اومده بود و بعد از
رفتنشون يه عده گفتن عجب عروس خوشگلي يه عده گفتن نه بابا خوشگل
اصلا نيست همش پودر و ماتيکه !!!!!!!! تو چي فکر ميکني ؟
شوهر بدون بلند کردن سرش از توي روزنامه گفت :
- تيکه !!!!!!!!
و به خواندن روزنامه خود ادامه داد خلاصه که هم کم حرف بود هم خسيس
در حرف !!!!!!!!!!!!

خوب با اين مقدمه يک روز گرم تابستان ساعت پنج عصر که من در خانه آنها
بودم و با دوستم در نشيمن خانه مشغول بازي ورق بوديم و اين مرد هم بر
طبق عادت هر روزه روي مبل تکنفره راحت خود نشسته بود و روزنامه ميخواند

لباس تنش قبلا مرا به خنده واداشته بود !!!!چون يک شلوار قهوه اي کردي
گل و گشاد تنش بود و يک عرق گير تنگ و چسبان که موهاي سفيد و سياه
سينه اش ازبالاي اين عرق گير به بيرون زده بود و عينک بسيار باريک براي
خواندن روزنامه تقريبا روي نوک دماغش بود .
برادر دوستم هم روي فرش جلوي تلويزيون چون نعش رامسس !! دراز به دراز
افتاده بود و تلويزيون ايران را که برنامه واريته اي پخش ميکرد با صداي بلند
گوش ميداد !!!!! اين پدر گاهي از زير روزنامه ميگفت :
- ببر صداشو !!!!!!
و يا :
- خفه اش کن !!
هنگامي که چندين بار اين گونه غر زد ناگهان خواننده اي با صداي انکر الاصوات
که آن روزها گل کرده بود و نامش فکر کنم حبيب بود و شعر معروفي هم داشت
که در برگردان آن با جيغ هاي گوش خراشي ميگفت :
من فقيرم من فقيرم من فقيرم ....................

ناگهان در اواسط خواندن حبيب فقير !!!! پدر دوستم اين مرد موقر !!! و کم حرف
ناگهان روزنامه را مچاله کرد و به گوشه اي انداخت و چون هرکول از جا برخاست
و در حالي که هر دودست خود را از دو طرف به طرف پائين تنه اش اشاره ميکرد
به نزديک ترين فاصله ممکن با صفحه تلويزيون رفت و در حالي که آنجايش با صورت
حبيب فقير!! تقريبا مماس بود با صداي بلند خواند:

ـ آي به کيرم ...آي به کيرم .....آي به کيرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا

No comments: