Friday, November 11, 2005

آش رشته !!!!!!


يه خاطره ديگه هم از اين باباي دوستم يادم اومد گفتم براتون بنويسم
يه روز جمعه که ميهماني بزرگي داده بودند و مادرش انواع و اقسام
غذاها را به اضافه ديگ بزرگي از آش رشته پخته بود .
اين مرد به همراه چندين کاسه بزرگ آش رشته که خورد مقدار زيادي هم
ودکا نوشيد !!!!!!!
از آنجائي که من اغلب کارهايش را زير نظر داشتم چون برايم جالب بود يهو
متوجه شدم در حياط کنار باغچه نشسته و داره بالا مياره !!!!! خود را به او
رساندم و به جون مادرم ديدم که يک فوران بلا انقطاع !!! مانند فواره از
دهانش به زمين وصل است و در اين فوران لزج !!!!! رشته و نخود و لوبيا و
سبزي آش بلا انقطاع بيرون ميايند و از دست او هم کاري ساخته نيست !!
به روي صورتش دولا شده و با خنده قهقه گفتم :

- ميخواهيد بروم برايتان يک قيچي !!!! که اين ربط را قطع کند بياورم ؟
نگاه عجيبي به من کرد و من به داخل ساختمان رفتم و زنش را خبر کردم .
پس از مقاديري نبات داغ و آب ليمو و خرت و خورتهائي از اين دست هنگامي
که حالش کمي جا آمد با انگشت اشاره به من گفت :
- طلبت باشه براي شب عروسيت جلوي خانواده داماد!!!!!!!!! نانا

No comments: