Tuesday, November 08, 2005

باز هم راستگوئي

خدا رحمتان کند که فيکسه شده ام با راستگوئي !!!!!!!! ولي قول
ميدهم فعلا آخرين باشد !!!!!!!!!!

پسر جوان بيست و پنج ساله اي را ميشناسم که ايراني است وپس از پايان
رساندن دانشگاه در رشته مديريت به استخدام يک شرکت بزرگ که سوپر مارکتهاي
زنجيره اي بسيار معتبر و بزرگي را در سراسر امريکاد ارد در آمده بود و ظرف
مدت کوتاهي به مديريت اصلي اين سوپر مارکت ارتقا يافته و حدود دويست
کارمند جوان و پير امريکائي زير دستش کار ميکردند .

شلوغ ترين و خسته کننده ترين ماه سال براي اين افراد ماه دسامبر است که
همه غذا و شيريني و کيک سفارش ميدهند و چپ و راست ميخورند و مي آشامند
و اين ماه ماه پارتي دادن و گرفتن است !!!!!!!
در اواسط دسامبر اين پسر جوان به دليل خستگي مفرط و گاهي تا سه شفيت
کار کردن چون دچار استرس فراوان بوده براي چند روزي با خود مقداري ماري جوانا
به محل کارش مياورد و گاهي در روز به اطاق مديريتش رفته در را از داخل قفل
کرده و پنجره را گشوده و سيگاري ميکشيده !!
شبي که از بعد از ظهرش چهار پنج سيگار پشت هم کشيده بوده و در انتهاي
شب هاي هاي بوده آخرين قسمت پول نقد و چک و رسيد را در کيف چرمي
مخصوص ميگذارد و به سمت بانک ميرود ( البته تنها مديران هستند که ميتوانند
به تنهائي پول را به بانک برده در صندوق مخصوص واريز کنند از مدير به پائين
حتما بايد دو نفري باشند که شاهدي وجود داشته باشد يعني مثلا اسيستان
با يک کارمند )
اين پسر مطلقا به خاطر نمياورد که پس از رفتن به بانک که آخر شب بسته است
ولي ماشين واريز باز است آنجا چه کرده ؟ به خيال خود کيف را واريز و به خانه اش
رفته و فردا از بانک خبر رسيده که آخرين قرار چيزي واريز نشده !!!!!!!!!

او پيش من آمد با چشماني سرخ از فشار و به گفت :
- دو راه دارم يکي که بگويم پول را گم کرده ام که به دليل بي لياقتي بيرونم ميکنند
راه دوم هم اين است که پولي حدود هفت هشت هزار دلار وام گرفته و به آنان
به پردازم که شايد به اين دليل شانس بيارم و بيرونم نکنند تو چه ميگوئي؟

به او گفتم
- خودت بايد تصميم بگيري ولي اگر من جاي تو باشم ميروم عين حقيقت را ميگويم
و حتي گرس کشيدن در اداره را هم ميگويم که کاري خلاف بوده
زيرا ميتواني فرض کني که اينک که گه به پنکه خورده !!!!! يکي از همين بچه هاي
جوان زير دست امريکائيت که از تو دل خوشي هم ندارد بوي گرسي شنيده باشد
و بيايد براي خود شيريني مطرح کند خودت بگوئي بهتر است يا رومي روم يا زنگي
زنگ باش .
گفت - ميروم فکرهايم را ميکنم و بهت خبر را ميدهم

دوستان بدون ذره اي اغراق به هوم آفيس رفته بوده و در جلسه اي که براي
رسيدگي به اين ماجرا تشکيل شده بوده عين عين حقيقت را گفته بوده !!!!!!
نتيجه اين شد که نه تنها بيرونش نکردند و پول گمشده را جزو لاست که حيف و
ميل شدن و شکستن و دزدي هم بخشي از آن است گذاشته بودند حتي براي
کمک به او و گرفتن استراحت بيشتر يک آسيستان ديگر هم براي ماه دسامبر به او
داده بودند و نکته جالب اينجاست که به او گفته بودند :

- اگر حقيقت گرس کشيدن خود را در محل کار که خلافي است بزرگ با صداقت
به ما نگفته بودي ما محال و ممکن بود باور کنيم که يک نفر هرچه خسته و
کوبيده و خواب آلود نتواند يادش بيايد که با کيف پول چه کرده !!!!!!!!
ولي تحت تاثير گرس بودنت که خود بدون هيچ زوري به آن اعتراف کرده اي براي
ما روشن کرد که راست ميگوئي و کلکي در کارت نيست !!!!!

راست گوئي معجزه ميکنه امتحانش کنيد . نانا

No comments: