تله ان بي سي !!!!!
دوستان من ديشب يکي از عجيب و غريب ترين رپرتاژهاي تلويزيوني
را در زندگيم ديدم !!!!! و اين برنامه آنچنان عجيب بود که حيفم آمد
براي شما ننويسم .
يک گروه خبري از شبکه ان بي سي پروژه اي راه انداخته بوده اند به
شکل مخفيانه که ماموران ورزيده اي خود را به عنوان پسر يا دختر
سيزده ساله جا زده و توسط اينتر نت با مرداني که دنبال سکس با
بچه ها هستند !!!!! چت کرده اند و آدرس خانه اي را که گروه
فيلم برداري ان بي سي در آن بوده اند به اين مردان داده و اين مردان
به اميد برقراري سکس با اين بچه ها به خانه اي که گروه ان بي سي
در آن بوده اند رفته و طبق گفته مثلني دختر بچه يا پسر بچه هه در
چت از درب عقب گاراژ که ظاهرا برايشان باز گذارده شده وارد اين
خانه شده و يکي يکي با خبرنگار مصاحبه کننده روبرو شده و چون خود
را در دام ديده بودند بدون توجه به اين که بپرسند شما کي هستي ؟
خبرنگار را پليس يا اف بي آي فرض کرده !!!! و با وحشت و شرمساري
و گاهي با پرروئي و دروغ با اين خبرنگار روبرو شدند !!!!!!!!!
اين افراد يکي معلمي ميان سال بود !!!!
يکي افسر نيروي دريائي بود !!!!!
يکي يک رباي کليمي بود !!!!!
يکي يک بيکاره بود .
يکي يک دکتر جراح مهم بود !!!!!
اولا که همگي از دم به دروغ گفتند که بار اولشان است !!!!!!!!
و به قدري برخورد اينان و ماجرا براي من خنده دار و تاسف آور بود که
نميدانيد !!!!!!
يکي از خنده دار ترين قسمتهاش اين بود که ظاهرا اين بچه کم سن
به اين مردان سفارش خريد چيزي هم ميداد که به عنوان مدرک ثبت
شود و يه سري آدم قلچماق در حالي که پک آبجوئي يا چيپس و شيريني
زير بغل داشتند با لبخندي زشت و چندش آور از درب عقب گاراژ وارد خانه
ميشدند و صداي بچه گانه اي به آنان ميگفت ـ من الان ميام !!!!!!! و
اينان جلوي دوربين مخفي با شادي دستي به هم ماليده يا موهاي سر
خود را تف ميزدند .....که ناگهان با خبرنگار روبرو شده و با رنگ پريده با
تصور اين که پليس است عکس العمل هائي از قبيل :
يکي گفت - نه شما اشتباه ميکني اين فرد به من گفته ۲۳ سالم است
نه سيزده سالم !!!!!! و خبرنگار نسخه چت را نشانش داد!!!!
رباي کليمي که مردي گت و گنده و قرمز مو بود ( مانند گرت فروبه ) با
شادي و لبخند وارد شد و وقتي خبرنگار پرسيد :
- شما اينجا چکار ميکنيد ؟ دستش را روي پيشاني گذارد و گفت :
- اه ايت ايز تو بد ايزنت ايت ؟
البته منظورش تو بد براي خود جاکشش بود !!!!!!!!!!!!!!!
دکتر جراح بسيار متکي به خود گفت :
- من با اين پسر چت کردم و در او افسردگي تشخيص دادم !!!!! و براي
کمک به او اينجا آمده ام !!!!!!!!! البته با يک شش پک آبجو !!!!!!!
و از همه جالبتر اون افسره نيروي دريائي بود که بهش تو چت گفته بودند
در گاراژ لخت شو و بعد داخل خانه شو !!!!!!!
و اين مردک نره خر !!! در گاراژ لخت مادرزاد شد و با هيکل کج و کوله لبخندي
به لب وارد خانه شد و از حيرت وا رفته بود که يارو خبرنگار بهش يه حوله داد
که جلوي هرچي نه بدترش را بپوشانه !!!!!!
و عجيب ترين قسمت رپرتاژ اين بود که همين افسر که با خفت و خواري بعد
از درک اين که اين گروه اف بي اي و پليس نيستند از خانه
رفت بيرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باز هم گول خورد و فرداي آن روز باز هم با يکي از مثلني بچه هاي جوان در
مک دونالد قرار گذاشت و وقتي چشمش به خبرنگار افتاد در پياده رو !!!!!!
بدون آن که خبرنگار چيزي بپرسد از دور گفت :
- چي ؟ من فقط اومدم ساندويچ بخرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نانا
No comments:
Post a Comment