اورژانس بيمارستان سينا
واه ..واه ..خدا رحمتون کنه !!!! باز مثل کله گنجشکي خورده ها !!!!!
افتادم به پرحرفي ها ....
ميدونيد بچه ها ...من هرچه بيشتر در اين جهان پهناور گشتم و کشور
بيشتري رفتم بين افراد از نژادهاي مختلف شباهت هاي انکار ناپذير تري
را ديدم و تجربه کردم
ميخواهم به استثنا نژاد اورينتال که همان چشم بادامي ها هستند که
هرگز نتوانستم با هيچ يک ارتباطي عميق برقرار کنم و دليلش را نميدانم
برايتان بگويم يه دلال ايراني دقيقا خصوصيات يک دلال ايتاليائي - فرانسوي
امريکائي - کانادائي و غيره را داره يا يک معلم - يا يک دکتر - يا يک مکانيک
و يا يک سلماني
در دهها شهر مختلف جهان براي موهايم به سلماني براي زنان رفته و همه
را مانند شوشو خانم يا پپر خانم آرايشگاهي ايران ديده ام دقيقا !!!!!!!!
امروز ميخواهم برايتان يک حادثه را بنويسم که در دو نقطه کاملا متضاد جهان
شاهدش بودم و شباهتهائي که در آن بود .
بيست و يکي دو ساله بودم تابستاني که به ايران آمده بودم شبي ساعت
يازده شب از پارک وي به طرف جنوب ميرفتم اون زمان دست راست اين مسير
تقريبا بيابان بود اغلبش ٬دو سال پيش که به ايران آمدم همه را ساختمان
ساخته بودند و قابل شناسائي نبود برايم .
به هر حال جاده کاملا خلوت بود و ناگهان يک ماشين پيکان که جلوي من ميرفت
چرخ هايش را چرخاند و به گودال عميقي که کنار جاده بود فرو رفت و درب ماشين
باز شد و دست راننده اي بيرون افتاد و ماشين با چراغهاي روشن به سنگي
گير کرد و ايستاد . من بالافاصله ترمز کرده و به ياري شتافتم و هنگامي که به
در باز ماشين رسيدم پسر جوان هفده هجده ساله اي را ديدم که به من
مينگريست و لبخند ميزد در حالي که سرش روي فرمان بود .
به هرحال ماشين ديگري ايستاد و مردي با خانواده به کمک آمدند و قرار شد
من پسر جوان را به بيمارستان سينا ببرم و آنها تا آمدن پليسي آنجا بمانند
با کمک هم پسر را به ماشين من منتقل کرده و من با گذاردن دست روي بوق
در قسمت هاي شلوغ شهر خود را به ميدان حسن آباد و بيمارستان سينا که
اورژانس داشت رساندم .
به هر حال مساله مهمي نبود و جريان اين بود که چون اين پسر دبيرستاني
رفوزه شده بوده و از پدرش ميترسيده ماشين شوهر خواهر سرهنگ خود
را قرض گرفته که با آن خودکشي کند !!!!!!! و چون ميترسيده به دره عميقي
بيفتد و خداي ناکرده بميرد!!!!!!!! تصميم به نيمه خودکشي گرفته و به چاله
خود را انداخته !!!!!!!!
به هر حال من به عنوان شاهد آنجا ماندم تا جناب سرهنگ آمد و با فحش به
برادر ابله زنش ميگفت - خوب جاکش تو که ميخواستي خودتو بکشي !!!!!!
چرا ماشين منو لت و پار کردي و خودت زنده اي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوتاه کنم !ماجرائي که آن شب من هنگام انتظار در اورژانس
بيمارستان سينا ديدم که بسيار برايم عجيب بود اين بود که در نيمه شب
پاسباني در حالي که دو مرد جاهل کلاه مخملي گردن کلفت را که يکي به
بازوي ديگري و ديگري به ران اونيکي چاقو زده بودند را خونين و مالين و خاکي
در حالي که از پشت مشتي به پشت اين و مشتي به پشت آن ميزد و
جلو ميراند به درون آورد و هر دو آه و چسناله ميکردند و هنگامي که اولين
برانکار را براي بردنشان آوردند به جان مادرم به شدت به يکديگر تعارف
ميکردند و جان من و مرگ من (تو اول)ميکردند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حدود بيست سال پيش اولين باري که در نيويورک فلو شدم شايع بود که
بعضي از اين فلوها که از چايناتان مياد بدجوريه و آني به اوني آدمو ميکشه
نيمه شبي که نفسم بيرون نميامد به اورژانس بيمارستان معروفي در
نيويورک رفتم و هنگامي که منتظر وپزيت دکتر بودم همان صحنه را با
کمي تغيير که در اورژانس بيمارستان سينا ديده بودم دقيقا ديدم
ماجرا اين بود که دو مرد هموسکسوال که عاشق معشوق بودند با يکديگر
بزن بزن کرده و هر يکي آن يکي را چاقو زده بود وپيرا پزشکان به همران پليسي
اين دو را به بخش اورژانس آوردند هر دو خونين و مالين و هر دو خاکي پاکي
و هنگامي که هر دو را همزمان
روي دو تخت گذاردند جاني با گريه ميگفت ـ مايک را اول ببريد !!!!!
مايک با گريه ميگفت - نه جاني رو اول ببريد !!!!!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment