توت فرنگی
پاگنده عزیزم سالهاست که حتی نگاه کردن به توت فرنگی در مغازه
غم عمیقی در من بوجود میاورد .
اخرین شبی که در اپارتمانم شکراله پاک نژاد را زنده دیدم مقداری توت فرنگی
خریده بودم و به همراه خامه سر میز اوردم
بچه ها سهم خود را برداشته و با خامه مخلوط کرده خوردند ولی شکراله پاکنژاد
سهم خود را برداشت با خامه و شکر مخلوط کرد و گفت میخواهم بگذارم در
یخچال تا عروس شود
به او گفتم عروس شود یعنی چی گفت یعنی خوب به خورد یکدیگر بروند .
در پایان شب فراموش کرد و رفت و من هنگامی که برای چیزی درب یخچال
را باز کردم گفتم اه چه حیف شد توت فرنگی خود را فراموش کرد .
مدت کوتاهی بعد از ان جنایتکاران اسلامی او را اعدام کردند و از ان زمان
توت فرنگی و نام و یاد او چون زخمی باز در قبل من خانه گزیده . نانا
1 comment:
وای تو شکری رو می شناختی ؟
می دونستی در پاءيز سال 60 توی زندان اوين باهاش هم بند بودم !
چه انسان والائی بود ..به نوعی من رو از اعدام نجات داد خلاصخ من پسرک 13 ساله تازه از امريکا اومده بودم
اون بهم یاد داد که به بازجوها چی بگم و.....
يادش بخير شبی که رفت روی تپه تا صبح می لرزيد م. گريه میکردم
Post a Comment